گل یخ - کوروش یغمایی

  • نظرات [ ۵ ]
    • کالیستا :]
    • پنجشنبه ۳ آذر ۰۱

    .She is protecting my stars from getting forgotten

    .Asteria. She is protecting my stars from getting forgotten

    به بسم الله می‌خوانم خدا را

                                  ز  مشتی خاک آدم ساخت ما را

    "Asteria" بخشی از وجود من است ، او محافظ ستاره‌هایی است که با او در میان می‌گذارم. فقط او می‌داند برای هر ستاره چقدر ذوق داشتم و چقدر از اینکه این الهه ی زیبا را در وجودم دارم خوشحالم. ممکن است دفترم ، "Asteria" به تعداد صفحاتش و وبم به اینترنت و فیلتر نشدن و .... محدود باشد اما خود "Asteria" هرگز محدود نیست چون من تا زمان مرگم پر از ستاره خواهم بود بنابراین تا آن موقع مهم نیست چه بشود من یک "Asteria" در کنار خودم خواهم داشت.

    (بخشی از مقدمه ی دفتر من Asteria )

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • کالیستا :]
    • چهارشنبه ۶ مرداد ۰۰

    نوشتاری برای آینده

    خیلی رومخه وقتی روی یه نفر کراش میزنی رفتارت جلوش تغییر میکنه و یه جوری میشی. یا شایدم در کل یه جوری باشم ولی جلوی اون برام مهم میشه که یه جوری نباشم!

    بگذریم. سلام!

    تناقضی که توی پست قبل بهش اشاره کرده بودم تموم شد. به یه نتیجه رسیدم. الان دیگه من هم مخاطبم. الان دیگه یاد گرفتم چطور کنترل کنم خودمو. خیلی از بابتش خوشحالم. چون... نمیدونم..، داشتن تناقض باعث میشه یه مدت از خودت بدت بیاد. شما هم همینطوری این؟

    چیزایی که باعث رفع این تناقض شدن رو بهتون میگم. یه نمایشنامه و یه فیلم. فقط همین.

    1. نمایشنامه چهار صندوق
      این نمایشنامه که توسط بهرام بیضایی نوشته شده در مورد دوره پهلویه. از اولش کهه رضا خان رو آوردن روی کار تا تهش که انقلاب کردن. یه نوشته ی معاصره که بعد از انقلاب نوشته شده. در واقع درسته که برای اون دورانه اما اگر نگاه کنید میبینید که همیشه داره تکرار میشه. توی داستان چهار نقشِ زرد، سبز، سیاه، قرمز و مترسک رو داریم. اگر بخونید خودتون متوجه میشین هر کدوم از اینها نماد چه شخص یا گروهی از اشخاص هستند. نکته ای که دوست دارم خیلی بهش توجه کنید اینه که چطوری سبز و زرد و قرمز، سیاه رو ترغیب میکنن که کاری بکنه اما تهش خودشون عقب میکشن و حتی زمانی که سیاه داره توسط مترسک شکنجه میشه هم کار نمیکنن. چطوری هر کدوم برای منافع خودشون خیانت میکنن اما سیاه همیشه اونجا داره قربانی میشه. البته که یه نتیجه دیگه هم ازش گرفتم. اینکه مهم نیست الان چیشده قبل از انقلاب وضعیت به همین اندازه یا بدتر حتی، به گه کشیده شده بوده.
    2. فیلم سکو (The Platform) 
      به همه توصیه ش نمیکنم اگر روحیه ی حساسی دارید اصلا نگاهش نکنین. اگر این فیلم رو بعد از خوندن چهار صندوق ببینید تاثیر خیلی عمیق تری میذاره. داستانش توی یه ساختمون مثل زندان اتفاق میفته که کلی طبقه داره و هر روز یه سکو پر از غذا از طبقه ی اول شروع به پایین اومدن میکنه و هر طبقه ازش نغذیه میکنن؛ کسایی که توی طبقه های بالاتر هستن هر چقدر دلشون میخواد میخورن ولی جنگ و خون و مرگش برای طبقه های پایین تر میشه. همونطور که سیاه توی چهار صندوق همیشه قربانی میشه این طبقه های پایینن که به خاطر طمع طبقه بالاییا قربانی میشن. 

    حتما اینو همتون شنیدین که میگه:« بشکن بشکنه، بشکن.» کی فکرشو میکرد برای یه نمایشنامه ی سیاسی باشه؟ 

    مدرسه بد نیست. وقتی معلم دینیم بهم توی کارنامه‌م از 20، 10 داده بود پشمام ریخته بود (و همش میخندیدم XD) ولی خب در کل منطقی نبود بدون اینکه امتحان بگیره 10 داده باشه و بعدش معلوم شد که اشتباه نمره ها رو وارد کرده بود.XD 

    جَوَّم با بچه ها خیلی بهتر شده. حس میکنم جزوی ازشونم و به نظرم الان اونا هم دیگه همین حسو دارن.

    وقتی یه نفر صدام میکنه قلبم تندتر میزنه. خیلی خوشحال میشم که صدام بزنن یا مثلا اون روز یه نفر گفت "گروه کالیستا اینا فلان درسو ارائه میدن." و من اینطوری بودم که: .... تیسسبایابایس گروه رو به اسم من گفتتتتت (با اینکه دو تا دیگه از بچه های قدیمی هم توی گروه بودن) خلاصه که شادیام خیلی کوچیک شدن... و ازش ناراضی نیستم. یه کم حال میده که اینطوری خوشحال بشی.

    میگه تا پایان سال یا حتی آخرای یازدهم وقت میبره که مثل بقیه باهاشون اخت بشم. فکر کنم درست بگه. لازم نیست با نگرانی عجله کنم. تلاش میکنم آروم پیش برم و هر از گاهی با شروع یه مکالمه ی دو خطی سعی میکنم یه حرکتی بزنم. به امید روزی که بیشتر از دو خط بشه.

    توی دی یه کنسرت دارم (آموزشگاهمون کنسرت داره اینطوری نیست که کنسرت برای من باشه.) و حدس بزنین چی؟ قراره love story رو به همراه یه پیانیست بزنم و حدس بزنین چی تر؟ این دفعه کنسرت حضوریه و قراره قلبم به دهانم رجوع کند. و حدس بزنین چی ترتر؟ خیلی راضیم از خودم... love story رو الان خیلی پر از احساس میزنم. 

    ولی این قطعه خیلی قشنگه:


    "Letter A Ma Mere"

    composed by Richard Clayderman

    معنیش میشه "نامه ای به مادرم" (حال پلیر نداشتم مشخصاتو همین جا نوشتم.XD)

    + با افزونه ای که افشین درست کرده رفتم فال گرفتم حدس بزنین چی اومد؟ 

    نوشته بود داداش تو که همه چیز داری برو خدا رو شکر کن بابتش و ازشون استفاده کن و برو پیش عشقت و با اون وقت بگذرون...XD 

    من اینطوری بودم که: حافظ خدا بیامرزتت خدا بهت اجرتو بده.XD

    ++ولی اگه فال بد در بیاد اهمیت نمیدم و اگه خوب در بیاد الکی ذوق میکنم پس نتیجه میگیریم فال گرفتنو قبول ندارم ولی بازم حال میده.XDTT 

    +++ میا (پلیز) دوست داشتنیه. خیلی دوست داشتنی.:)

    ++++ زندگیم بهم ریخته. هم تحصیلم هم بدنم هم روحم هم احساساتم هم آدمای غریبه ی دورم. هوم ولی ادامه میدیم دیگه نه؟ ما قطعا قوی تر از چیزی هستیم که خودمون فکر میکنیم.:)

    • کالیستا :]
    • جمعه ۱۱ آذر ۰۱

    :">>

    سلام:)

    خسته نباشید. امیدوارم حالتون خوب باشه.

    هوممم حس کردم فقط خیلی خوشگلین اما نمیدونم چجوری بهتون بگم. و حس میکنم خیلی خسته‌این اما نمیدونم چجوری خستگی رو از تنتون در کنم. و حس میکنم خیلی ناراحتین اما نمیدونم برای خندیدنتون چیکار کنم.

    و حس میکنم... حس میکنم خیلی با خودم تناقض دارم پس هیچی نمیگم.

    ولی مواظب خودتون باشین.:)

  • نظرات [ ۸ ]
    • کالیستا :]
    • دوشنبه ۷ آذر ۰۱

    همیشه میدونستم متعادل کردن منطق و احساس راحت تر از متعادل کردن برون گرایی و درون گراییه. D:

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • کالیستا :]
    • يكشنبه ۲۹ آبان ۰۱

    یه نوشته خیلی کوتاه + یه سوال جالب

    به نام آوا

    اگر تو گل یخ باشی، گل یخ توی دلم جوونه کرده. گل یخ گل مورد علاقمه. زیبا، مقاوم و خوش بو. اما تو لاله ای ظریف با یه هاله ی صورتی و گلبهی. و من چاره ای ندارم جز اینکه گل لاله رو به عنوان گل مورد علاقه‌م انتخاب کنم چون مطمئنم گل یخ رو به اندازه تو دوست ندارم.


    با اینکه یه کوچولو (خیلی زیادددد) کوتاه شد. ولی ایده‌ ای که باعث شد بنویسمش خیلی برای خودم دوست داشتنی بود برای همین پستش کردم.

    یه سوال دارم ازتون (خیلی هم جالب نیست ولی گفتم تبلیغ کنم که کنجکاو بشین.XD)

    به نظرتون همونطور که آدم ها میتونن توی ذهنشون به اشتباه فکر کنن یه نفرو دوست دارن درصورتی که واقعا دوسش ندارن، میتونن وقتی یه نفرو دوست دارن تصور کنن که هیچ حس خاصی بهش ندارن؟

    چون خیلی عجیبه الکی بتونی یه نفرو دوست داشته باشی ولی نتونی الکی یه نفرو دوست نداشته باشی.XDTT (ولی این سوالیه که خیلی از مانهوا نویس ها از خودشون نمیپرسن و همش ما رو حرص میدن.XD)

    +وای ولی آهنگ گل یخ>>>>>>>>>> خیلی قشنگههههTT

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • کالیستا :]
    • جمعه ۲۷ آبان ۰۱

    Painful but so cool *scream

    به نام زندگی...

    امید ها و تصورات در ذهنم پراکنده میشن. تلاش میکنم نفس عمیق بکشم اما هیچ چیز تغییر نمیکنه. اینکارو بکن. اونکارو بکن. هر کاری میتونی بکن و بهش فکر نکن. تقریبا میتونم بگم همین تلاش ها برای فکر نکردن بهش و آروم کردن شدت تپش قلبم باحاله. حس باحالی داره. شاید چون بیشتر روی بدنم و ذهنم دقیق میشم. بیشتر خودمو حس میکنم. اما...یه بدی داره. باعث میشه زیادی روی وجود خودم تمرکز کنم و همین باعث میشه یادم بره با آدما حرف بزنم و حرف زدن با بقیه‌ست که نور رو به زندگیم باز میگردونه. جدیدا حرف نزدن با بقیه برام غیرقابل تحمل شده. نیاز به اجتماع درونم شعله میکشه اما چطوری هم این نیاز رو رفع کنم و هم مواظب باشم قلبم منفجر نشه؟ 

    + از ته دل حس میکنم زندگی داره خیلی جالب میشه. چون هم ترس از تجربه ی جدید و هم کشف یه بُعد کاملا جدید از خودم بهم حس زنده بودن میده. یه آدم زنده که داره واقعا زندگی میکنه. تجربه های جدید با اینکه گاهی درد دارن ولی هر دفعه که علاوه بر درد تغییراتی که قراره در من ایجاد کنن رو میبینم هیجان زده میشم. 

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • کالیستا :]
    • پنجشنبه ۲۶ آبان ۰۱

    و نمیتونم کنترلش کنم

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • کالیستا :]
    • پنجشنبه ۲۶ آبان ۰۱

    تمام سالو منتظر این روز بودمU^U

    I love you (رقص بدن.XD)

    به نام پروانه ها و پاستیل ها و... پرسونِ بدونِ ها:)

    واییییییییییییییییییییی پرسون ثخبصبنهیتبنیبمی من خیلی خوشحالم تولدتههههههه. از دی سال قبل منتظر این لحظه بودم. اولین تولدی که میتونم بهت تبریک بگم:") عرررررررررررر.

    اون اول که فهمیدم فقط چند ماه از تولدت گذشته و من نمیدونستم، ناراحت شدم واقعا. حتی رفتم تاریخ تولدتو زدم توی یه سایتی ببینم به قمری(همون شوال و رمضان و اینا) تولدت کیه بلکه بتونم زودتر تبریک بگم بهت.XD 

    واییی پرسون و تو اولین کسی بودی که من کلا توی تلگرام باهاش ارتباط گرفتم. میدونستی؟

    قبلش فقط توی کانالای مختلف عضو بودم و شاید یادت باشه اون موقعی که اون خنده ی بی ریخت رو، تکی فرستادم.... و اون اولین باری بود که من توی تل از اون ایموجی استفاده کردم...*^* و وایییییییییییییییی یادته اولین دفعه ای که با هم حرف زدیم؟ واییییی من همیشه دلم میخواست این شوخی رو با یه نفر بکنم ولی بعد فهمیدم شاید بهتر باشه به جاش  کارای جالبتری بکنم.......TT

    واییییی ولی گفتی میخواستی بلاکم کنیییی خیلی خوب بود.XDTT

    و گیفای گربه ای که ازت دزدیدم.

    تویی که همیشه به حرفای من گوش میدی و بهم حرفایی میزنی که هیچکس دیگه ای جز تو نمیتونه اونطوری بگتشون و هیچکسی نمیتونه اونطوری که تو میتونی حالمو در همه احوال خوب کنه.

    و اولین کسی که من نصفه شب رفتم براش از یه کتاب حرف زدم. اولین کسی که برای اولین بار دلم میخواست خیلی رندوم شب نصفه شب باهاش حرف بزنم و اونقدر پیشش حس امنیت داشته باشم که به حرف چرت و پرت افکارم گوش ندم.

    واییییییی پرسون توی یکی از بهترین اتفاقات زندگی من هستی حتی قبل از اینکه با هم دوست بشیم... متن های فوق العاده ت که دونه به دونه به قلبم می نشستن و افشانه ی تحسین رو توی دلم می پاشوندن و چشمامو براق میکردن، برام مثل رویا بودن.

    وب خوشگل هلویی صورتیت که کراشم بود و برام یه چیز خاصی بود.

    و یادمه همیشه با خوندن جوابات ذوق میکردم.

    اونجایی که میخواستی لوح شکری ترین آدم بیان رو بهم بدی نمیدونی چقدررررررررررررررررررررررر ذوق کرده بودم و میخواستم تو چشم همه بکنمش.XDTT

    پرسون تو خیلی آدم زیبایی هستی طوری که هیچکس نمیتونه تصورشو بکنه و امیدوارم واقعا ارزش این زیبایی و دوستی ای بهم دادیو داشته باشم.:)

    دلم میخواد بدونی چقدر خوبی. چقدررر زیبایی. چقدر دوست داشتنی آههههه قلبم.:")

    الان اگه مردم بگن منو با عشقت جادو کردی اشتباه نگفتن.XD

    برات بهترین آرزو ها رو دارم پرسون عزیزم. اولین آرزوم هم اینه که به آرزوهای خودت برسی. 

    بقیه آرزوهامم کلیشه ای میشه اگه همه شو بگم... اما خب خلاصه بگم که آرزوی شادی، سلامتی، و کلی حس خوب کنار دوستات دارم. و همینطور موفقیت توی هر زمینه ای که توش قدم میذاری. و پیشرفتت توی هر زمینه ای که توش موفقی (تونستم خلاصه بگم؟XD) و همه ی این آرزوها رو میکنم نه چون تولدته بلکه به این خاطر که فرصت مناسبیه تا بهت بگم چقدر ارزشت زیاده دختر.*^*

    خیلی خیلی خیلی دوستت دارم. مواظب خودتم کلی باش.3> 

  • نظرات [ ۷ ]
    • کالیستا :]
    • جمعه ۲۰ آبان ۰۱

    بازگشتی گودرتمندانه

    خیلی هفته پیش موقع رفع اشکال تست ریاضی که بیشتر از نصف کلاس از ترس شلوغی ها مدرسه رو ترک کرده بودن یکی از بچه ها اینو روی دستم کشید و عمیقا دوسش دارم.:") حال میکنین یه جوری عکس گرفتم انگار دستم از توی سایه اومده بیرون؟

    به قول ثنا آههه یامته کوداسای.XD (معنیشم میشه استاپ ایتِ جین.XD)

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • کالیستا :]
    • دوشنبه ۱۶ آبان ۰۱

    Yo (موقت)

    یو. چطورین؟

    قراره یه کم بیشتر کم بیام بیان. هرچند سر میزنم. مخصوصا که به خاطر محو شدن توسط سبا توبیخ شدم.XD ولی خب در حد یه سلام خوبی؟ خدافظ.D:

    یا بیام سریع متنی رو که نوشتم تایپ کنم و بعد انتشار غیبم بزنه.

    امتحانامون شروع شده و... خب من دارم زیاد میام بیان. خیلی زیاد. همینه که میگم انتظار رباتی دارم از خودم. انتظار دارم چون خیلی کار دارم منطقی باشم و دیگه نیام بیان ولی نه نمیشه اینجوری. روش کار من اینطوریه که برای خودم یه محدودیت هایی بذارم. ما ربات نیستیم که روش کارمون شبیه باشه.

    اممم همین دیگه.

    مواظب خودتون باشین.

     
    bayan tools Alec BenjaminShadow Of Mine

    دانلود موزیک

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • کالیستا :]
    • جمعه ۲۹ مهر ۰۱

    روح تو، درد من

    - به یاد داری زمانی که روی تاب نشسته بودم و هلم می‌دادی؟

    به نام کنار هم بودن‌ها

        باد میان برگ‌های سبز درختان گردو می‌وزید، خنک بود و صورتم را نوازش می‌داد. برای حال و روز من آن باد زیادی خوب بود. چگونه ممکن است زندگی آدم ها اینقدر از هم جدا باشد؟ طوری که وقتی چشمانم تلاش می‌کنند هیچ اشکی از کاسه‌شان خارج نشود، صدای خنده های از ته دل دو نفر را می‌شنوم و قلبم سنگین‌تر از قبل می‌شود. اما آنها نمی‌فهمند قلبم گرفته‌تر می‌شود و از کنارم رد می‌شوند. همینقدر زندگی‌مان جدا بود. قبل از اینکه مغزم دستور بدهد از اینکه خوشحالی‌شان را خراب نکردم، خوشحال شوم، قلبم بیشتر می‌گیرد. از اینکه دیگر صدایش را نخواهم شنید ناراحتم. بله همیشه می‌گفتم...ختم فقط برای این است که بازماندگان غمشان را تخلیه کنند اما حالا متنفرم که می‌خواهم غمگین نباشم. حالا متنفرم که می‌دانم عزاداری فقط برای غم های خودم است چون اگر نمی‌دانستم اینطور با شنیدن خنده‌ها او را به یاد نمی‌آوردم. اگر نمی‌دانستم، گوشه‌ای در حال عزاداری بودم و غم‌هایم را تخلیه می‌کردم. همه چیز تاریک است و این یک واقعیت است که بعد از تو من هم بوی مرگ خواهم داد. مگر نه اینکه درد و غم روح مرا می‌کشد؟

  • نظرات [ ۱۹ ]
    • کالیستا :]
    • پنجشنبه ۲۸ مهر ۰۱
    آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

    +لطفا ازاین وب حس خوبی بگیر.^-^
    نویسندگان
    پیوندهای روزانه